سعدى
25
بوستان ( فارسى )
دمى نرگس از خواب نوشين « 1 » بشوى * چو گلبن بخند و چو بلبل بگوى چه ميخسبى اى فتنهء روزگار * بيا و مى لعل نوشين بيار 540 نگه كرد شوريده از خواب و گفت * مرا فتنه خوانى و گويى مخفت در ايام سلطان روشننفس * نبيند دگر فتنه بيدار كس حكايت در اخبار شاهان پيشينه هست * كه چون تكله بر تخت زنگى « 2 » نشست بدورانش از كس نيازرد كس * سبق برد اگر خود ، همين بود و بس چنين گفت يكره بصاحبدلى * كه عمرم بسر رفت بيحاصلى 545 بخواهم بكنج عبادت نشست * كه دريابم اين پنج روزى كه هست چو مى بگذرد جاه و ملك و سرير * نبرد از جهان دولت الّا فقير چو بشنيد داناى روشننفس * بتندى برآشفت كاى تكله بس طريقت بجز خدمت خلق نيست * بتسبيح و سجاده و دلق نيست تو بر تخت سلطانى خويش باش * باخلاق پاكيزه درويش باش 550 بصدق و ارادت ميان بسته دار * ز طامات و دعوى زبان بسته دار قدم بايد اندر طريقت نه دم * كه اصلى ندارد دم بىقدم بزرگان كه نقد صفا داشتند * چنين خرقه زير قبا داشتند حكايت شنيدم كه بگريست سلطان روم * بر نيكمردى ز اهل علوم كه پايانم « * » از دست دشمن نماند * جز اين قلعه و شهر « 3 » با من نماند 555 بسى جهد كردم كه فرزند من * پس از من بود سرور انجمن كنون دشمن بدگهر دست يافت * سر دست مردى و جهدم بتافت
--> ( 1 ) . مستى . ( 2 ) . شاهى . ( 3 ) . در شهر . ( * ) پايابم ( ؟ ) - م .